تعداد کل بازديد : 5329

  بازديد امروز : 3

  بازديد ديروز : 12

شهريوري

[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

 

موضوعات وبلاگ

 

لينک دوستان

لوگوي دوستان














 

درباره خودم

شهريوري
موج[36]
چي بگم؟؟!!

 

پيوندهاي روزانه

 

لينک به لوگوي من

شهريوري

 

حضور و غياب

يــــاهـو

 

آواي آشنا

 

بايگاني

تسلیت
فروغ فرخزاد
خوش آمد بهار
روشهایی برای خوشحالتر زیستن [2]
دلنوشته [8]
اشعارمن [3]
اجتماعی [9]
آثار صلوات
آزاد [3]

 

اشتراک

نام:

ايميل:

 

 

دانش براي کسي که بدان عمل مي کند، مايه رشد است . [امام علي عليه السلام]

+ خونهْ جديد

نويسنده:موج::: شنبه 20/11/1386::: ساعت 12:2 عصر

با سلام خدمت تمامي دوستان عزيزم
فکر ميکنم ديگه نيازي به خونه تکوني نباشه چون يک خونه جديد ساختيم يه خونه مشترک،تشريف بياريد خوشحال ميشيم.آدرس جديدمون:
http://hamraaz.parsiblog.com/



+ و دردهاي مردم تکرار ميشوند...!

نويسنده:موج::: سه‏شنبه 8/8/1386::: ساعت 10:48 عصر

.تو فکر يه خونه تکونيه حسابي واسه بلاگمم(تا گفتم تو فکره...ياده سقف افتادم!) آخه ديگه از ريخت و قيافه افتاده ديگر برام دلچسب نيست هرچند خيلي وقتشو ندارم و بايد بذارم سر فرصت اما بالاخره بايد يه سروساموني بهش بدم.
2.اين روزا به آمار ژست هاي خوشگل سياسي داره اضافه ميشه و اين سياست مادرمرده ما هي داره به جوجه کشي و زايمانهاش ادامه ميده و هي گروهک و حزب و نوچه ميده بيرون!اين يکي اونو به افراط متهم ميکنه و اون يکي اينو به تفريط !اين وسط موندن توده بيچاره مردم که سرگيجه هاشون داره شروع ميشه و البته در آينده نزديک بيشتر و بيشتر هم خواهد شد...
واقعا زماني خواهد رسيد که اين بازيهاي سياسي که ديگر کودکان هم فريب ان را نخواهند خورد پايان پذيرند و حق و حقوق، اين همزاد غربت،از شعارهاي نا اهلان تهي شود.مگر نه اينکه عهد بسته ايم با خداي خود؟آيا اين عهد هم رنگي و لباسي  زيبا به اندام نافرم ماست؟!
3.درگذشت قيصر امين پور هم واقعا شوک عجيبي بود به خصوص توي اين دوران!مردي از خطه خوزستان،شاعري بزرگ با اشعاري که به جرات ميتوان گفت توي ادبيات معاصر ما بي نظيرن.
توي  فضاي امروزه واقعا جاي خالي اين مردان بزرگ حس ميشه مرداني که سلاحشان قلمي تواناست و شجاعانه مظلوميت اين مردم ستم کشيده رو به تصوير ميکشند.



+ نميدونم اسمش چيه؟!

نويسنده:موج::: دوشنبه 30/7/1386::: ساعت 12:29 صبح
خدايا
سرنوشت مرا خير بنويس
تقديري مبارک،
تا هرچه را که تو دير ميخواهي
زود نخواهم
و هرچه را که تو زود ميخواهي
دير نخواهم...
ميدونم اسمشو چي ميشه گذاشت؟!قسمت،تقدير يا بازتاب اعمال خودمونه و ربطش ميديم به اين واژه ها!!
اين روزا حال غريبي دارم...يکي ميگه يه وقت حرف اين و اون  روت اثر نکنه و اين موقعيت رو از دست بدي!!اون يکي ميگه حيف تو نيست!!!خودت ميري از نزديک با موقعيتي که قراره جديدا برات به وجود بياد آشنا بشي اما... خيلي به دلت نمي چسبه يعني اون چيزي نيست که تو دنبالش بودي هرچند خيلي ها هم دنبالش بودن و بهش نرسيدن ...
نميدونم شايد اين ناشکريه و براي شروع بالاخره بايد از يه جايي استارت بزنم بايد فکر کنم و منتظر باشم شايد لابه لاي اين انتظار تقدير روشني برام رقم خورده باشه...


+ فداکاري يا ظلم؟!

نويسنده:موج::: يکشنبه 28/5/1386::: ساعت 1:30 عصر

کتاب زبان عمومي دستم بود که گوشيم زنگ خورد يک دوست قديمي پشت خط بود درست يادم نمياد چند ساعت حرف زد فقط بعدش احساس کردم از سردرد ديگه تواني براي درس خوندن ندارم!نميدونم کاري رو که ميخواست انجام بده يک فداکاري بود يا ظلم!!
هنوز از خبر مرگ خواهرش از شوک در نيومده بودم که خبر تصميم به ازدواج با همسر خواهرش رو بهم داد... دنيا دور سرم ميچرخيد نميدونستم چي بايد بهش بگم ؟! بايد تشويقش ميکردم که نقش يک مادر مهربان براي دو فرزند کوچک خواهرش رو بپذيره و يا دعواش ميکردم که چرا پشت به آرزوها و خواسته هاش کرده و دل کسي رو که مدتهاست دوسش داره رو شکسته!
نميدونم اين زندگي لعنتي چرا همش ساز مخالف ميزنه چرا بايد يه دختر بعد از اين همه تحصيلات قيد آرزوهاشو بزنه و براي خوشبختي کسي ديگر زندگي کنه شايد اين  خودخواهي باشه اما هر آدمي حق داره  اول براي خودش زندگي کنه و خوشبخت بشه تا بتونه اطرافيانش رو هم خوشبخت کنه آخه قانون فداکاري اينه؟!
شايد هم داره درست ترين کار رو انجام ميده!!!براي يه لحظه! فقط يک لحظه خودم رو جاي اون گذاشتم ميدونيد چه احساسي بهم دست داد؟
نگم بهتره !
فقط ميتونم اين رو بگم هيچ چيز اين زندگي قابل پيش بيني نيست هيچ کس نميدونه سرنوشت اون رو به کجا خواهد برد فقط بايد قوي بود قوي ،محکم و استوار...



+ مدال افتخار...

نويسنده:موج::: جمعه 12/5/1386::: ساعت 7:7 عصر

با خود عهد کرده بودم اين تجربه ايي که براي بار نخست کسب ميکنم سوژه اي براي نوشتنم نباشد و خودخواهانه اين را تنها براي خود ميخواستم هنوز هم ميخواهم چرا که اين رفتنم نه براي اثبات رنگيست که هيچ وقت نداشتم و نه ادعايي براي خوب بودن!اما امروز با ديدن جواني به ياد آن سه شب افتادم و تصميم گرفتم عهدشکني کنم.
کارگر بود اما نه يک کارگر ساده به قول خودش توي مين کار ميکرد اولش فکر کردم اسم منطقه ايي است و يا شرکتي و يا... اما نه در خود زمينهايي کار ميکرد که بذرش خمپاره بود و حالا بايد آنها را شخم ميزد!و دلش خوش بود که استادکارش(همان پيمانکار صاحب چندين درجه افتخار و چندين ماه و شايد سال حضور مستمر در جبهه ) او را بيمه کرده بود!آري بيمه براي درآوردن محصولي که خود آن را کاشته بود منظور از آن، جوانک نيست چراکه او در زمان کاشت اين بذر قنداق پيچ بود!دوستي ميگفت  که بودن و نفس کشيدن هم در زماني نه چندان دور سهميه بندي ميشود و اکنون ميبينم که واقعا چنين است آن هم براي کساني که براي زنده ماندن تلاش ميکنند و نان زن و بچه شان را از زير تيغ در مي آورند!اين است اشتغالزايي براي جوانان ما آن هم در اين برهه از زمان و در اين استان قصد ندارم حرفهايي تکراري بزنم تنها دردي است که شايد بيانش خفتگان در خواب غفلت را بيدار سازد درد آن جوان و درد خيليهاي ديگر...
90درصد جمعيت دختراني جوان و تقريبا همسن و سال بودند و برخلاف تصورم نه ادعاي مذهبي بودن داشتند و نه ظاهري خواهرگونه..!تنها انسان بودند انسانهايي که آمده بودند به دور از هياهوي دنياي مادي چند صباحي با خداي خويش خلوت کنند.از بین جمعیت دختری 21ساله مداحی و روضه خوانی را به عهده گرفت و الحق هم صدای زیبایی داشت اولش کسی او را جدی نگرفت اما سوزی که در صدایش بود اشکها را بیتاب کرد.تمام برنامه های آن 3شب به دست اکیپی از دختران جوانی که اکثرشان هم همانجا باهم آشنا شده بودند برگزار شد ( به رغم مخالفتهای بیجا و بهانه های بنی اسرائیلی چند نفر که مرتب چماق  دکترایشان را به سرها می کوباندند و تنها سلاحشان رعایت حق الناس بود)روز آخر اعلام کردند که برنامه های این مسجد در منطقه رتبه اول را کسب کرده و هدایایی فرستاده شد اما مثل همیشه این تندیس افتخار بر گردن کسانی آویخته شد که ادعای بزرگی و پیر مجلس را داشتند حال که همان ها با اکثر برنامه ها مخالفت کرده و خواب و خاموشی ساعت 11را بهانه میکردند و اینگونه بود که دوگانگی حاکم شد!(به قول یکی از دوستان این دوگانگی گاهی از حد میگذشت و به بیگانگی میرسید...)
روزهایی به یاد ماندنی بود باهم خندیدیم باهم گریه کردیم باهم شب را به صبح رساندیم و باهم نیایش کردیم...



+ ديوانه چو ديوانه ببيند...

نويسنده:موج::: جمعه 22/4/1386::: ساعت 10:25 عصر

سمت چپ جواني روي نيمکت نشسته و حدود يک ساعت و نيم است که در افکار خود غرق است ،بي تحرک و منجمد حتي پلک هم نميزند! با فاصله دو سه متري از آن جوان،خانواده ايي سه نفره روي چمن ها در حال شام خوردن هستند بچه بهانه ميگيرد و مادر جوان فرزندش را براي سرسره بازي به آن طرف پارک ميبرد و خود کمي پايين تر گويي آشنايي ديده باشد از فرزند خود دور ميشود! زن جوان با آشناي تازه از راه رسيده گرم حرف زدن است،مرد بيست و چند ساله،خوش تيپ و بسيار اتوکشيده است و ترجيح ميدهد همان جا به صحبت با زن جوان ادامه دهد...با نگاهي مثبت و خوش بينانه ميتوان حدس زد که برادر آن زن است و چون ميانۀ خوبي با داماد ندارد ترجيح داده دور از چشم داماد به گفتگو بپردازد...!(اصلا به من چه که چه نسبتي باهم دارن!)
جواني 20ساله روي صندلي چرخ دارش در حال نزديک شدن است در پشت سر پسربچه ايي حدود 10ساله او را همراهي ميکند.احتمالا او هم مانند ما براي هواخوري کنار ساحل کارون آمده تا دمي فارغ از مسائل اين زندگي بياسايد.روي صندلي چرخدار و همراه با مراقبي که نصف سنش را دارد!!تلخ است نه؟! اما نه وقتي خوب به چهره اش مينگري جز شادي چيزي در آن نميبيني انگار در اين فضاي آرام روياهايش تحقق يافته است...(چقدر ما ناشکريم!)
در همان نزديکي صداي آواز ميشنوي با رديابي صدا مردي ژوليده را ميبيني که فارغ از اين دنيا و عقل و منطق به اصطلاح ما انسانهاي عاقل براي خود و ديگران ترانه ميخواند از ديدن او خوشم آمد شايد به خاطر اينکه به هيچ چيز اهميت نميدهد حتي به اينکه چگونه ميخواند!شايد هم به قول آن استاد از ادبستان برگشته ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد!!
 اما واقعا ما آدمها مي تونيم فقط يک ساعت به هيچ چيز فکر نکنيم و اهميت نديم (پس ديوانگي هم عالمي داره)
از وقتي ياد گرفتم دقيق تر باشم وبه اطرافم به گونه ايي ديگر بنگرم صحنه هاي ناخوشايندي را که عادت به ديدنشان نداشتم هميشه دغدغه اي برايم بود  براي خوب بودن يا بد بودن، با معيار خود يا معيار ديگران!
بگذريم از اينکه برخلاف ميلم عادت کردم به ديدن صحنه هايي که هيچ گاه دوست نداشتم و بگذريم از اينکه هربار بيش از پيش بدبيني جاي مثبت نگري را گرفت...اما نه!وقتي خوب فکر ميکنم صحنه زيبايي يادم مي آيد: زن و مرد جواني که پيداست به تازگي زندگي مشترک خود را آغاز کرده و مانند دو مرغ عشق چهره هايشان مملو از شادي و شعف است هر رهگذري با ديدن آن دو لبخند به لب مي آورد و در دل برايشان آرزوي خوشبختي ميکند اما... زيبايي اين صحنه هم انگار نميخواهد پايدار باشد چرا که سيگاري کوچک خوشبختي بزرگ آن دو را تحت الشعاع قرار ميدهد! دختر با اخم بلند ميشود و پسر با چهره ايي که حاکي از تمناست به دنبال او...
شايد اشکال از من باشه که از اين هواي خنک نميتونم لذت ببرم و به دنبال سوژه براي افکار در هم و مشوش خويشم اما نه همه اينها رو ديدم همون شب، اين ها همه واقعي ست نه وهم و خيال! بايد ديد واقعیت را آنگونه که هست ببینیم و بپذیریم یا آنگونه که دوست داریم؟!



+ هديه روز مادر!!

نويسنده:موج::: پنجشنبه 14/4/1386::: ساعت 2:46 عصر

چند وقتي در آرزوي چنين روزي بودمي ولي اين بخت بد مرا ضايع کردندي!
ماجرا از اين قرار بود که مادر محترمه مهربان و البته مشکل پسندي داشتمي که از تجربه ماوقع سالهاي گذشته تصميم داشتمي ايشان را به سوق الاهواز بردمي و به سليقه خودشان هديۀ درخوري خريداري کردمي.اما با امتناع اين بزرگوار روبرو شدم و اصرارهاي اين حقير کارساز نشدندي.پس درصدد برآمدم که زحمات و مهرباني هاي اين مادر دلسوز را به گونه ايي پاسخ گو باشمي!
القصه اين روز را گرام داشتمي
و تصميم گرفتم که اين عزيز دست به سياه و سفيد نزند و خود همۀ کارهاي اين منزل را بر دوش کشمي!و وعده طبخ ناهار را حواله آن بزرگ دهمي.
همي جانم برايتان بگويد وارد مطبخ خانه شدمي و لوازم را از بهر غذايي دلچسب فراهم آوردمي و بي اغراق خوراک خوشمزه ايي طبخ کردمي و سرخوش و قبراق چون پروانه دور مادر گشتمي!
اما از بخت بد يکي از دوستان و همبنديهاي سابق تلفن کرد و از بابت مسائلي پاسخ خواست و من پاپيروسي که در کنارم بود را به دست گرفتم و جواب انها را نبشتمي و به تقريب نيمي از ساعت پاي تلفن بودمي و بي خيال از اطراف و اکناف غافل گشتمي.
بعد از مصاحبه با دوست گرام خويش پي کار خود رفتمي و وارد حمام گشتم که ناگاه با فريادي از طرف مادر روبرو شدمي و ناباورانه متوجه شدم که غذا به جزغاله ايي با طعم قهوۀ سوخته مبدل شده ...
همي برايتان گويم که رخم به زردي گراييدو عرق شرمساري بروي پيشاني جاري شد و براي اولين بار آرزو کردمي تا ابد الدهر درحمام ماندمي و با چهره برافروخته مادر روبرو نگردمي!
خلاصه چشمه ذوق اين حقير خشکيد و شرمسار و غمگين چند عدد کنسرو باز کردم و خانواده را دعوت به ناهار کردمي که باز با مهرباني و لبخند اين مادر گرام روبرو شدم و شرمسار گشتمي!اما مبهوت و حيران ماندمي که چرا در لحظات و روزهاي حساس اين بخت ياري نکرده و آدم را ضايع کردندي...!!!



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[20/11/1386- 12:2 ع] خونهْ جديد
[8/8/1386- 10:48 ع] و دردهاي مردم تکرار ميشوند...!
[30/7/1386- 12:29 ص] نميدونم اسمش چيه؟!
[28/5/1386- 1:30 ع] فداکاري يا ظلم؟!
[12/5/1386- 7:7 ع] مدال افتخار...
[22/4/1386- 10:25 ع] ديوانه چو ديوانه ببيند...
[14/4/1386- 2:46 ع] هديه روز مادر!!
[آرشيو شده ها]


[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

©template designed by: www.persianblog.com